X
تبلیغات
خاطرات یک پرستار بچه

پرستار بچه بودن شیرین است ولی گاهی مسائل خاصی در پیش دارد...

این روزا کارم رو در بیمارستان شروع کردم و با نوزاد های خوشگل دختر و پسر سرگرمم


ببخشید که دیر میام

سعی میکنم ازین پس خاطراتم رو دوباره برای شما دوستان گل بنویسم

منتظر نظرات زیباتون هستم

+ تاريخ شنبه سوم اسفند 1392ساعت 10:37 نويسنده پرستار بچه |

سلام.حالتون  خوبه؟ببخشيد كه دير اومدم چون به قول يكي از دوستان شهر در امن و امان بود و سو‍ژه ي خاصي واسه آپ كردن نداشتم



اخيرا پرستار يك دختر بچه ي 10 ساله بودم به نام سارا.

بهم گفته بودن كه دختر كوچولو سرطان معده داره.

اولين روزي كه رفتم دختر كوچولو رو كه ديدم شوكه شدم.حتي يك تار مو روي سرش نبود بخاطر شيمي درماني هايي كه انجام ميداد.

باهاش صحبت ميكردم.ميگفتم خاله عزيزم چرا مو نداري؟


با خنده و ذوق ميگفت خاله من خيلي مريض بودم اما رفتم يه جايي بعد كم كم موهام ريخت حالا خوبه خوب شــــــــــــدم!

ببين تپل تر از قبلا شدم.الان ديگه اصلا مريض نيستم

به خدا ديوونه ميشدم وقتي اين حرفا رو از بچه ي كوچيك ميشنيدم.خيلي اذيت ميشدم.مامان باباش خيلي بهش اهميت ميدادن.به طوري كه  وقتي خونه نبودن مرتب نماس ميگرفتن و سراغ بچشونو ميگرفت

مامانش باردار بود.سارا كوچولو به مامانش ميگفت ماماني اسم آجيمم بايد بذاري سارينا كه اسمش شبيه اسم من باشه.

ديروز صبح مامانش براي زايمان به بيمارستان رفت سارا هم خيلي اصرار داشت با مامانش بره اما اجازه نميدادن

ظهر براي استراحت روي تختش خوابيد و منم براش داستان خوندم.ساعت 4 بعد از ظهر براي ملاقاتِ مامانش و آجي كوچولوش ميخواستن برن و باباش رفت بالا سرش كه بيدارش كنه

هرچقدر صداش كرد سارا تكون نميخورد...خيلي آروم خوابيده بود...باباش دست بردار نبود.با صداي بلند و لرزون ميگفت سارا جون  بابا پاشو بريم آجيتو ببين...سارا جون بلند شو... خيلي صحنه وحشتناكي بود...من همون موقع زنگ زدم آمبولانس

اومدن و گفتن كه تموم كرده.دختر كوچولو مرده بود و تو دل كوچولوش موند كه آجيشو ببينه

خيلي ناراحت كننده بود.خيلي...

نتيجه ي پرستار بچه:

خدايا!يكي رو مياري يكي رو هم ميبري!حكمتش چيه؟خدايا رحم كن

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 0:13 نويسنده پرستار بچه |

سلام به دوستای خوب خودم

خوبید؟عیدتون مبارک...ببخشید که زود تر از این نیومدم آپ کنم

چند وقتی به خودم استراحت دادم چون فشار های روحی زیادی روم بود...نیاز داشتم به این استراحت...شاید اگه هر کدومتون جای من بودید کم میوردید چون خیلی چیزای وحشتناک هم با این شغل میبینم

البته ناگفته نمونه که موارد خوب هم زیاد هست.ولی احساس میکنم از وحشتناکا بیشتر بنویسم بهتره نه؟

ممنونم از همه ی شما که به وبم اومدید و کلی نظر دادید.

خوب حالا آپ امروز

یک مامان خنگ و بابای خنگ!بچشون چی میشه؟

بابایی که دمو دقیقه مشروب میخوره پدره؟یا هر دقیقه جلوی چشم همسرش زن میاره خونه؟

یا مادری که بدون استفاده ی مواد مخدر نتوه دورو وریاشو بشناسه؟مادری که هر روز یک مردی میومد و بهش آمپول تزریق میکرد!

بچه ی 2ماهه که حتی نمیتونست شیر مامانشو بخوره.مامانش ایدز داشت.از حال بچه که خبر نداشتم ولی احتمالا اونم داشت

تحمل اوضاع خونه برای من خیلی سخت بود.فقط دلم واسه اون بچه میسوخت

خدایا دلت نمیسوزه؟یک بچه همه چیزو با هم داره ولی یک بچه یکیش رو هم نداره؟!

بچه رو به یک زوری توی اون سرو صدا خوابوندم و بعد خواستم کمی استراحت کنم که یک دفعه دیدم بابای بچه بالا سرمه!موی تنم سیخ شد از ترس!بهم گفت فقط بلدی بچه آروم کنی یا اهل حالم هستی؟!دیگه داشت ازون اوضاع حالم بهم میخورد!بلند شدم رفتم و دیگه هم به اون خونه برنگشتم

ولی چند وقت بعدش فهمیدم باباش به خاطر گریه های بچه اونو محکم زده به دیوار و بچه مرده!

نتیجه ی پرستار بچه:

بعضیا لایق بچه دار شدن نیستن

+ تاريخ یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 23:38 نويسنده پرستار بچه |

باباش بهم گفت پسرم چند وقتیه روحیش خیلی داغونه مامانشم اصلا توانایی نگهداری از اونو نداره!منم قبول کردم که هر روز برم پیشش تا وقتی که وضع مامانش بهبود پیدا کنه!

پسر 6 سالش بود!

وارد خونه شدم.خانوم مسنی رو دیدم که وقتی بهش سلام کردم اصلا انگار نشنید!یهو دیدم پسر کوچولو رفت طرفش گفت مامان سلام کرد!!!!!

یعنی این اون خانوم 29ساله ای بود که شوهرش میگفت؟باور نکردنی بود!

اوضاع خانومه خیلی خراب بود !شنیده بودم که تصادف سختی کرده بوده و 10روز تو کما بوده!

نشستم پیشش بهم گفت:تو هم دیدیشون؟

گفتم:کی رو؟

گفت:همونا که چند روز پیششون بودم!بهم میگن دورغ میگی!وجود ندارن!اونا گناه دارن!اونا واقعی بودن!

گفتم :واسم تعریف میکنی؟

گفت:یک بیابونی بود بدون پایان!خورشید وجود نداشت!آسمون کامل خورشید بود!!بعضی ها باقیافه ها وحشتناک بودن بعضی ها هم خیلی خوشگل!!بعضیا گریه میکردن بعضیا هم خوشحال بودن!هیچ کس کسی رو نمیشناخت!یک دفعه همه اومدن بهم گفتن کمکم کن!فقط تو میتونی کمکم کنی که یک نوری اومدو منو برد!

تو که باور میکنی؟؟


آره!خانومه دیوونه شده بودو معلوم نیست واقعا اون دنیا رو دیده یا نه؟!خدا یا مگه یک آدم چقدر ظرفیت داره که این چیزا رو نشونش داده بودی؟

نتیجه ی پرستار بچه:

بعضی اوقات باید یک شوکی بهمون وارد بشه که هم خودمون هم دیگران خیلی چیزا یادمون بیاد

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:55 نويسنده پرستار بچه |

به تازگی از فرزند3ماهه ی  زنو مردی مراقبت میکردم که بعد از 17سال زندگی باهم چنین ثمره ی زیبایی رو بدست آورده بودن

مامان دختر کوچولو زن فوق العاده مهربونو خانومی بود ولی وسواسی شدیدی روی مراقبت از فرزندش و کارهای مربوط به بچش داشت حتما واسه این بود که بعد از 17 سال بچه دار شده بودن!

عاشق بچه شده بودم!عاشق محیط صمیمی زندگیشون که معلوم بود به خاطر وجود اون بچست!

بچه خیلی بی قراری میکرد!معلوم بود شیر میخواست!خواستم واسش شیر آماده کنم که مامانش گفت خودم بهش شیر میدم!منم رفتم کمی استراحت کنم!تقریبا نیم ساعتی بود که دراز کشیدم!بعدم رفتم سراغ نی نی که چی دیدیم...

بچه زیر سینه ی مامانش کبود شده بود!نمیتونستم کوچیک ترین حرکتی کنم!بچه رو تکون دادممامانش بیدار شد!اولش متوجه موضوع نمیشد!بچه نفس نمیکشید!عروسکم زنده نبود!ایستاده بودم حتی نمیتونستم راه برم!مامانش بدتر از من بود!

به سختی تونستم با باباش تماس بگیرم.از یک سمتم حال مامانش داغون بود!حرف نمیزد.گریه نمیکرد!هیچ کار!

باباش اومد!بچه از بین رفته بود!مامانشم داشت از بین میرفت!

رفتم ولی فهمیدم تا 2 روز بعد مامانش اصلن حرف نمیزده و در آخر اونم به فرزندش پیوست!خودشو کشته بود!

+ تاريخ یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 17:53 نويسنده پرستار بچه |

به تازگی مسئولیت زیادی بر دوشم بود...مسئولیت نگهداری از خواهر و برادری زیبا و همسن...4ساله

نگهداری از اونا خیلی آسون نبود ولی چیزایی بود که واسم خیلی سخت ترش میکرد

اونا یک خواهر 15ساله داشتن...شاید با بیان سنش فهمیده باشید منظورم چیه!

بله.خواهری که غرق در رویاهای 15سالگیش بود.هر کاری میکرد تا به هدف های اشتباهش برسه.

یکبار که درو رو منو اون 2تا بچه قفل کرد تا به خرابکاریاش برسه و بعدم میخواست از دلم در بیاره که با مامانش در میون نذارم.

یکبار داشتم به پسر بچه میرسیدم که دیدم خبری از دختر کوچولو نیست!دونبالش کردم تا بلاخره تو حیاط پیداش کردم.

تا اومدم بقلش کنم آجیش دوید طرفش که بچه رو ازم بگیره.تعجب کرده بود ولی بچه رو بهش ندادم.

یهو دیدم دست کرد تو پوشاک بچه و یک کارت شارژ در اوورد!

من که توی این کارش مونده بودم فهمیدم اون به این بچه ها هم رحم نمیکنه و ازشون استفاده میکنه!

نمیدونم کارم درست بود یا نه ولی این موضوع رو با مامانشون در میون گذاشتم و این مسئولیت سنگین رو کنار گذاشتم...

راستی از اون پسر بگم که...به باباش همه چی رو گفتم.برعکس چیزی که فکر میکردم باباش خیلی درست برخورد کرد.میگفت کم و بیش از موضوع خبر داشته.هنوزم با داداش کوچولوم در تماسم.اون که میگه باباش خیلی تغییر کرده

نتیجه ی پرستار بچه:

خانواده ها تو سن حساس بچه هاشون باید بیشتر مراقب فرزندانشون باشن.

+ تاريخ یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 20:2 نويسنده پرستار بچه |

بیمارستان بودم که سریع یک دختر 17-18 ساله رو آوردن و به اتاق عمل بردن...

گفتن که دختر با خوردن کلی قرص میخواسته خودکشی کنه که خوشبختانه به موقع به دادش رسیدن.

تقریبا یکی 2 ساعت بعد دختر رو دیدم که رو تخت دراز کشیده بود.شب داشتم با چند نفر حرف میزدم که صدای دادو فریاد خانومی رو شنیدیم.ما هم متعجب به سمت صدا رفتیم دیدیم مادر دختری که صبح آورده بودنش بود داشت فوش دخترش میداد و میگفت:

دختره خنگ تو به خاطر این پسر مزخرف خودکشی میخواستی بکنی الان آوردیش اینجا!آخه این اگه تو رو میخواست خیلی سنگین تو رو از ما خاستگاری میکرد!

بعدن فهمیدیم ماجرا این بوده که دختر  5روز پیش دوست پسرشو آورده بوده خونه که همون لحظه باباش میرسه و دختر از ترس دست به چنین کاری میزنه!

بعدشم که تو بیمارستان دوست پسرشو میاره پشت یخچال اتاقش و باز مامانش میرسه!

نتیجه ی یک پرستار بچه:

دختران ساده همیشه به اشتباهاتشون ادامه میدن.هر طور که شده!حتی خانواده هم حریف اونا نیستن!

حتما بعدم ادعاشون میشه که ما میتونیم خانواده رو بپیچونیم در صورتی که خودشونو دارن اذیت میکنن!

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 11:34 نويسنده پرستار بچه |

سلامی به گرمی خورشید شهری که رفته بودم به دوستای عزیزم

مرسی که منو همراهی میکنید و با نظراتتون خوشحالم میکنید.از دوستای خوبم ممنونم که تو این چند روز که نبودم نگرانم شده بودند و منتظرم بودن!بعضی ها هم که در نظراتشون میخوان فقط بگن که ما زرنگیم و میفهمیم که نوشته هات همه دروغن.خوش به حالتون که اینقدر زرنگید...

به یک مسافرت کوتاه رفته بودم ولی به خاطر درس و کارم باید زود برمیگشتم!

دوستان باید اول درمورد 2پست قبل بگم که من 2بار به منزل اون خانواده رفتم و به گفته ی شما دوستانم عمل کردم.به پسر بچه گفتم برای پدرش نقاشی بکشه و بهش بده.وقتی با چشم دیدم که خیلی تاثیر گذار بوده واقعا خوشحال شدم.پدر فرزندش را به آغوش کشید و در رابطه با نقاشی از او سوالاتی پرسید ولی مادر بچه متوجه شد که زیر سر من بوده!به پسر گفتم تو این چند روزی که نیستم بازم این کارشو تکرار کنه و جلوی پدرش با مامانش خیلی خوب رفتار کنه!

حالا بعد از چند روز فردا به دیدنش میرم...

در رابطه با پست قبل هم علت مشخص شد که عروسو داماد سم خورده بودن!دختر دایی داماد پس از عذاب وجدان زیاد اعتراف کرده که کار خودش بوده!او به خاطر علاقه ی زیادی که به پسر عمه اش داشته در شربتی که به عروس داده بوده مقدار زیادی سم ریخته!ولی متاسفانه عروس و داماد از یک لیوان(که لیوان شربت عروس بوده)شربت خورده بودن...

+ تاريخ شنبه سوم مهر 1389ساعت 19:54 نويسنده پرستار بچه |

هنوز شوکه ام.


ساعت 7 عصر امروز عروسی برادر شوهر دوستم بود!

منم دعوت شده بودم و همراه دوستم به عروسی رفتم!

عروسو داماد عاشقانه به هم نگاه میکردن و دست یکدیگر را به گرمی میفشردند.مشخص بود که عاشقانه همدیگر رو دوست دارن!

نوبت به رقصیدن عروسو داماد رسید با یک شعر رومانتیک...

عروس در آغوش داماد  در حال رقصیدن بود که یهو غش کرد و چند ثانیه بعد هم داماد!!!!

همه شوکه بودن و جرات تکون خوردنو نداشتن.تا اینکه چند نفر سریع به داد عروسو داماد رسیدن و یک نفر هم به آمبولانس زنگ زد.

نیم ساعت طول کشید تا آمبولانس رسید و بعد از اونم ماشین پلیس!

سریع چند نفر از آمبولانس پیاده شدن و بالای سر عروس داماد رفتن و بعد از چند لحظه گفتن که متاسفانه تموم کردن و اونا رو تو آمبولانس گذاشتن!

همه گریه میکردن.از کوچیک تا بزرگ!خیلی تحمل اون لحظات سخت بود!

مامان عروس غش کرد مجبور شدن اونم ببرن!

مرگ مشکوکی بود.گفتن تا فردا علت مرگشونو مشخص میکنن!

حتمن بهتون علتشو میگم وقتی فهمیدم.

نتیجه ی یک پرستار بچه:

لحظه ها زود میگذرن...آدم باید قدر هر لحظه از زندگیشو بدونه چون معلوم نیست چند لحظه بعد چه اتفاقی میوفته!واینکه یک روز تعطیلی خوب به منه بیچاره نیومده!


+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 2:19 نويسنده پرستار بچه |

وارد خانه شدم.پسر کوچولوی 6ساله ای بود.فوق العاده مهربون و ناز ولی گوشه گیر!

پدرش خیلی سفارش کرده بود که واقعا باهاش خوب رفتار کنم و اونو مثل داداش کوچولوی خودم بدونم!

با اخلاق خوبی که اون پسر کوچولو باهام داشت واقعا هم اونو مثل داداش خودم میدونستم!

پسر کوچولو وقتی به دنیا اومده بود مامانش فوت کرده بود.پدرش زن میگیره تا اون خانوم از فرزندش مراقبت کنه!

مامانش ظاهرن مهربون بود.به پسر زیاد توجه نمیکرد ولی خیلی دورو بر من بود.باهام صحبت میکرد و مثل یک دوست خوب خودشو نشون میداد.

هنگام ناهار غذای پسر رو آورد تو اتاق خواب پسر و به من گفت برم پیشش سر میز غذا بخورم!!!!!!!

منم که اینطور دیدم گفتم نه.من اشتها ندارم!

عصر وقتی همسرش اومد پسر سریع رفت به باباش سلام کرد و رفت تو بغلش یهو خانومش اومد و به پسر گفت:

تو که ظهر همش داشتی فوشه منو بابات میدادی...با من دعوا میکردی...غذا رو ریختی رو زمینو من...میخواستی بزنیم...حالا اینطوری پریدی تو بغل بابات؟!

واااااای داشتم شاخ در می آوردم...یعنی چطوری میتونه این دروغا رو سر هم کنه؟!

پسر از بغل باباش بیرون اومد رفت تو اتاقش شروع به گریه کرد سرشو میزد به دیوار!من جلوی پسر رو گرفتم ولی داشتم میسوختم.زورم گرفته بود...تصمیم گرفتم به باباش واقعیتو بگم ولی به این فکر کردم که پسر به وجود من احتیاج داره و زن راحت میتونه منو اخراج کنه!

درحال حاضر هنوزم خونه ی اونا مشغول کارم فقط به خاطر داداش کوچولوم.اون خانومم هنوز داره به این کارش ادامه میده!

میخوام کم کم به شوهرش بگم ولی هنوز نمیدونم چطوری!به نظرتون چطوری؟ایده ی خوبی دارید کمکم کنید!

نتیجه ی یک پرستار بچه:

پدر ها!در هنگام انتخاب همسر دقت کنید!فقط خودتان نیستید!فرزندانتان هم هستند که با انتخاب شما زندگیشان تغییر میکند...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 23:10 نويسنده پرستار بچه |